|
تو اين بن بست تكراري نذار اونكه نبايد شه دارم از درد تنهايي مي ميرم
بپیچ در شریانم... بخوان تمام تنم را پر از هوای جنون کن نفس نفس زدنم را... پر از هوای جنون کن سکوت سرد لبانم و گیسوان بلند شکن شکن شکنم را چه میشود اگر امشب در این هوای گرسنه حضور بوسه ی مست تو پر کند دهنم را؟ تفنگیم که میان دو دست شوخ تو حیران در انتظار چه هستی ؟ بکش گلن گدنم را! نظاره کن که چگونه در این حقارت معصوم به دست هات سپردم بکارت بدنم را * * * تو می روی و پس از تو در این جهنم تاریک به دست کی بسپارم بهار پیرهنم را؟ بمان که روسری ام را به بادها بسپارم رها کنم به هوایت تمام خویشتنم را ...
حالا که در قلبم حضورت جان گرفته در چشم هایت بی سبب باران گرفته انگار کار از کار قلب من گذشته دیگر جنون در جان من جریان گرفته با یک نگاهت شهر را دیوانه کردی این درسها را چشمت از شیطان گرفته ؟ بد جور دلگیرم...کجایی تا ببینی؟ چندیست قلبم درد بی درمان گرفته تو رفته ای ... خورشید هم تاریک مانده انگار دنیا بر سرش قرآن گرفته احساس خوبی نیست وقتی که برایم هر لحظه شکل نقطه ی پایان گرفته - من با خیال چشم هایی سر کنم که... از من خدا و مذهب و ایمان گرفته ـــــــــــــــــ پیراهنت را می درم وقتی بیایی امشب ذلیخایت تب عصیان گرفته برگرد عزیز مصر قلبم...آه بی تو این شهر رنگ و بوی قبرستان گرفته
قسمت نشد که با تو کمی گفت و گو کنم با این دل شکسته تو را رو به رو کنم قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت با اشکها مسیر تو را شست و شو کنم بوسیدنت که هیچ...بغل کردنت که هیچ حتی نشد تو را به دل سیر بو کنم بانوی شعر هات نبودم...دریغ و درد از یادها گذشتی و در باد گم شدی حالا کجا حضور تو را جستجو کنم ؟ خالیست دستم از هیجانات این قمار برگ برنده کو که برای تو رو کنم؟ * * * قسمت نشد...تو رفتی و من مانده ام که باز باید تمام عمر تو را آرزو کنم
دلم پر از خفقان شد , زمانه تکراریست تنم اسیر همان زخم کهنه و کاریست به لطف جاذبه چسبیده ام به خاکی که... برای روز عزایم به فکر یک قاریست میان گریه ی خود قاه قاه می خندم عزیز , خرده مگیر , این جنون ادواریست درون من کسی از درد و دود می پوسد و گرم پرسه زدن در مسیر بیماریست دلیل سرفه ی من را مپرس و باور کن که هر که تجربه ی عشق داشت , سیگاریست * * * اگر چه از غزلم دل بریدی و رفتی هنوز شور تو در لحظه های من جاریست...
این بغض ها که در تنت اتراق می کند باران به شهر چشم تو قشلاق می کند تو گرم گریه می شوی ... انگار یک نفر قلیان درون سینه ی من چاق می کند
پروانه ات شدم تو ولی آتشم زدی یک سرنوشت تلخ , پر از پیله و قفس * * * از چشم هاش درد سری نو درست شد حالا عذاب هم بده...لب تر نمی کنم * * * حالا بیا به حرمت این چشم دوره گرد
ديگر بس است اين همه ديوانگي...بس است حالا که قلب سنگ تو کوهي سترگ شد شيطان به نام چشم تو در من گناه کرد مغلوب اين مبارزه ي تن به تن شدم تا نقطه اي نمانده که خورشيد من شود فردا که آسمان و زمين داغدار شد
غزل،غزل تو نشستی درون این دفتر و ماجرا فقط این بود...انتظــــار از سر نوشتمت و تو تکرار میشدی،این شد- که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر نوشتمت که چطور آمدی و رفتی،من- غریبه ای که در این شهر بی در و پیکر- به هر که میرسد از انتظار می گوید... ولی نمی کند انگار هیچ کس باور- که رفته ای و به دریا رسیده ای اما اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر ! رها شدن شده رویای هر شبم...حالا چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!... ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد بیا که باز نباشند چشم هامان تر که باورم شود اینبار دست هامان نیز رسیده اند به هم،آه...گوش شیطان کر بیا و باز به تکرار شعر من برگرد غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر
از این همه التهاب کم کن باران یک چادر خیس بر سرم کن باران از سرخی لبهاش تنم سوخته است لطفا بغلم کن...بغلم کن باران...
آشفته است حال و هوای بهاریت از بس که جیغ میکشد امشب قناریت باور نمیکند که شب مرگ باغچه... انگار امشب است -شب خواستگاریت- بیرون نیا که فاجعه را باورت دهند از پشت بام کودکی آسان پرت دهند اینها نشسته اند که چایی بیاوری تنها به این بهانه تو را شوهرت دهند وقتی به پای جاده پر از رفتنت کنند از بغض های تازه که آبستنت کنند آماده می شوند که طی مراسمی پیراهن سفید عروسی تنت کنند حیف تو نیست زل بزند باز مشتریت بر شانه های بکر تو در رقص بندریت حیف از دو چشم روشن و باران گرفته ات "شبهای شعر خوانی من" زیر روسریت... حالا نفس در آینه ها حبس مانده چون- یک شعر تازه میشنوی : "النکاح و السنـــ... نه،نه...چقدر دور شدی از عروسکت دوشیزه ی مکرمه لطفا نگاه کن !!! * * * این آخرین سرایش من در هوای توست وقتی که قلب عاشق من زیر پای توست بختت سفید...عمر خوشی هات مستدام مجنون تو که هر نفسش مبتلای توست
قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ از ماتم نبودن چشم تو عاقبت... آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!
درون ساعت بی رنگ و روی خانه ی ما سه مرد از پی هم میروند...تِک...تِک...تِک به لحظه ای که بگیری مرا در آغوشت- چهار ثانیه مانده... ۰۰:۰۴ ۰۰:۰۳ ۰۰:۰۲ ۰۰:۰۱
باران شد و از شوق دلم را پر کرد تا صبح به روی باورم شرشر کرد آمد وصداقتی که در چشمش بود انگار که نان آب را آجر کرد!
کم اینهمه احتیاج را حاشا کن یک جور دگر با دل تنگم تا کن یک عالمه حرف تازه دارم لطفا یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن * * * من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو اما تو هنوز سوژه ی ناب منی... بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!
|
About![]()
گره به کار من افتاده است از غم غربت Archivesمهر 1388خرداد 1388 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 Links
حسین منزوی |