تبليغاتX
" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

" باید به دست های جنون اقتدا کنم "

من بی تو یخ کردم،زمینی سرد سردم... خورشید من برگرد تا دورت بگردم

 

تو اين بن بست تكراري نذار اونكه نبايد شه


نذار بي تو بميرم...نه ،نذار آب از سرم رد شه


بيا برگرد از اين رفتن ، داري گم ميشي تو يادم


ببين ...من با اميد تو هنوز از پا نيفتادم


هنوز از پا نيفتادم ، بيا تا همسفر باشيم


 

دارم از درد تنهايي مي ميرم


نذار دست من از دستت جدا شه


بيا برگرد از اين رفتن عزيزم


بذار اين آخر دنيا نباشه


با اين دستاي يخ كرده بيا دستاتو قسمت كن


بگو كه اومدي باشي ، خيال ما رو راحت كن


 بيا مرهم واسه داغ دل خون شقايق شو


يه بار ديگه با من باش...يه بار ديگه عاشق شو


بذار دنيا بفهمه كه دوست دارم...دوسم داري


نذار بي تو بميرم...نه،تو اين بن بست تكراري


نگو سهم من و تو ما شدن نيست


نگو كه تو هموني ...من همينم


نگو كه شب شده ، دارم هنوزم


تب خورشيدو تو چشمات مي بينم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت10:14 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

بپیچ در شریانم... بخوان تمام تنم را

پر از هوای جنون کن نفس نفس زدنم را...

پر از هوای جنون کن سکوت سرد لبانم

و گیسوان بلند شکن شکن شکنم را

چه میشود اگر امشب در این هوای گرسنه

حضور بوسه ی مست تو پر کند دهنم را؟

تفنگیم که میان دو دست شوخ تو حیران

در انتظار چه هستی ؟ بکش گلن گدنم را!

نظاره کن که چگونه در این حقارت معصوم

به دست هات سپردم بکارت بدنم را

*      *      *

تو می روی و پس از تو در این جهنم تاریک

به دست کی بسپارم بهار پیرهنم را؟

بمان که روسری ام را به بادها بسپارم

رها کنم به هوایت تمام خویشتنم را ...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت2:44 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

حالا که در قلبم حضورت جان گرفته

در چشم هایت بی سبب باران گرفته

انگار کار از کار قلب من گذشته

دیگر جنون در جان من جریان گرفته

با یک نگاهت شهر را دیوانه کردی

این درسها را چشمت از شیطان گرفته ؟

بد جور دلگیرم...کجایی تا ببینی؟

چندیست قلبم درد بی درمان گرفته

تو رفته ای ... خورشید هم تاریک مانده

انگار دنیا بر سرش قرآن گرفته

احساس خوبی نیست وقتی که برایم

هر لحظه شکل نقطه ی پایان گرفته -

من با خیال چشم هایی سر کنم که...

از من خدا و مذهب و ایمان گرفته

 ـــــــــــــــــ

پیراهنت را می درم وقتی بیایی

امشب ذلیخایت تب عصیان گرفته

برگرد عزیز مصر قلبم...آه بی تو

این شهر رنگ و بوی قبرستان گرفته

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت1:23 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

قسمت نشد که با تو کمی گفت و گو کنم

با این دل شکسته تو را رو به رو کنم

قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت

با اشکها مسیر تو را شست و شو کنم

بوسیدنت که هیچ...بغل کردنت که هیچ

حتی نشد تو را به دل سیر بو کنم

بانوی شعر هات نبودم...دریغ و درد
 
حتی نشد که پیرهنت را اتو کنم

از یادها گذشتی و در باد گم شدی

حالا کجا حضور تو را جستجو کنم ؟

خالیست دستم از هیجانات این قمار

برگ برنده کو که برای تو رو کنم؟

*    *    *

قسمت نشد...تو رفتی و من مانده ام که باز

باید تمام عمر تو را آرزو کنم

 

 

+نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت11:15 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

دلم پر از خفقان شد , زمانه تکراریست

 

تنم اسیر همان زخم کهنه و کاریست

 

به لطف جاذبه چسبیده ام به خاکی که...

 

برای روز عزایم به فکر یک قاریست

 

میان گریه ی خود قاه قاه می خندم

 

عزیز , خرده مگیر , این جنون ادواریست

 

درون من کسی از درد و دود می پوسد

 

و گرم پرسه زدن در مسیر بیماریست

 

دلیل سرفه ی من را مپرس و باور کن

 

که هر که تجربه ی عشق داشت , سیگاریست

 

*     *     *

 

اگر چه از غزلم دل بریدی و رفتی

 

هنوز شور تو در لحظه های من جاریست...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت0:42 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

این بغض ها که در تنت اتراق می کند

باران به شهر چشم تو قشلاق می کند

تو گرم گریه می شوی ... انگار یک نفر 

قلیان درون سینه ی من چاق می کند

 

 

+نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت1:9 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

پروانه ات شدم تو ولی آتشم زدی


آرامش همیشه ی من را بهم زدی


پروانه ات شدم که به حکم خدای درد


یک سرنوشت تلخ برایم رقم زدی

 

 

یک سرنوشت تلخ , پر از پیله و قفس


سودای پر کشیدن از این خاک پر هوس


از هرم هر نفس نفست داغ می خورم


اما دلم خوش است که هستی , همین و بس

 

 


لبریزم از هراس... از این پوچی و عدم


از جاده های یک طرفه...از سکوت...غم


دارم درون ذهن خودم محو میشوم


"عاشق نبوده ای که ببینی چه میکشم"

 

 


من ماندم و هوای پر از احتمال تو


تاریک مانده ام که ببارد خیال تو


با یک اشاره نور بباران به شعر من


"ای آفتاب آینه دار جمال تو "

 

*          *            *

 

از چشم هاش درد سری نو درست شد


لب هاش سایه روشن سیب نخست شد


آه ای خدا دوباره هوس آتشم زد و...


یک نامه ی سیاه به سمت تو پست شد !

 

 

حالا عذاب هم بده...لب تر نمی کنم


آتش بزن... بدون لبش سر نمیکنم


خاکسترم کنی به خدا باز عاشقم


"من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم"

 

*          *           *

 

حالا بیا به حرمت این چشم دوره گرد


با من بخند...پاک کن از من غبار درد


برگرد تا به دست جنون اقتدا کنیم


" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت9:35 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

ديگر بس است اين همه ديوانگي...بس است


سمت دلم نيا که شديدا هوا پس است


بايد دوباره گم بشوي از تمام من


تا حس کنم که واژه ي "مريم" مقدس است

 

 

حالا که قلب سنگ تو کوهي سترگ شد


وقتي عروسکم پر حسرت بزرگ شد


از من نخواه شعر بريزم به پاي تو


عمري گذشت..برّه ي اين قصّه گرگ شد!

 

 

شيطان به نام چشم تو در من گناه کرد


بغضي شکست و اشک مرا سر به راه کرد


ميراث چيست اينهمه تنهايي و سکوت؟-


چشمت که روزگار دلم را سياه کرد-

 

 

مغلوب اين مبارزه ي تن به تن شدم


در پارک هاي فاجعه غرق لجن شدم


يک عمر در جنون هوس آتشم زدند


صرفا به جرم اينکه ندانسته زن شدم

 

 

تا نقطه اي نمانده که خورشيد من شود


وقتي سکوت علت تبعيد من شود


بايد به دست هاي جنون اقتدا کنم


باران کجاست مرجع تقليد من شود؟

 

 

فردا که آسمان و زمين داغدار شد


وقتي زمان پر از خفقان و غبار شد


يک حرف تلخ فاجعه را جار ميزند


"مريم به دست شخص خدا سنگسار شد!"

 


 

+نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت8:18 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

 

 

غزل،غزل تو نشستی درون این دفتر

 

و ماجرا فقط این بود...انتظــــار از سر

 

نوشتمت و تو تکرار میشدی،این شد-

 

که سرنوشت غزلهای من شدی دیگر

 

نوشتمت که چطور آمدی و رفتی،من-

 

غریبه ای که در این شهر بی در و پیکر-

 

به هر که میرسد از انتظار می گوید...

 

ولی نمی کند انگار هیچ کس باور-

 

که رفته ای و به دریا رسیده ای اما

 

اسیر رخوت مرداب مانده نیلوفر !

 

رها شدن شده رویای هر شبم...حالا

 

چه فرق میکند آخر طناب یا خنجر؟!...

 

ببین که عاقبتم بی تو هیچ خواهد شد

 

بیا که باز نباشند چشم هامان تر

 

که باورم شود اینبار دست هامان نیز

 

رسیده اند به هم،آه...گوش شیطان کر

 

بیا و باز به تکرار شعر من برگرد

 

غزل غزل بنشین روی بهت این دفتر

 

 

 

 

                                                                          

+نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت6:29 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

از این همه التهاب کم کن باران

یک چادر خیس بر سرم کن باران

از سرخی لبهاش تنم سوخته است

لطفا بغلم کن...بغلم کن باران...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت1:0 قبل از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

آشفته است حال و هوای بهاریت

از بس که جیغ میکشد امشب قناریت

باور نمیکند که شب مرگ باغچه...

انگار امشب است -شب خواستگاریت-

 

بیرون نیا که فاجعه را باورت دهند

از پشت بام کودکی آسان پرت دهند

اینها نشسته اند که چایی بیاوری

تنها به این بهانه تو را شوهرت دهند

 

وقتی به پای جاده پر از رفتنت کنند

از بغض های تازه که آبستنت کنند

آماده می شوند که طی مراسمی

پیراهن سفید عروسی تنت کنند

 

حیف تو نیست زل بزند باز مشتریت

بر شانه های بکر تو در رقص بندریت

حیف از دو چشم روشن و باران گرفته ات

"شبهای شعر خوانی من" زیر روسریت...

 

حالا نفس در آینه ها حبس مانده چون-

یک شعر تازه میشنوی : "النکاح و السنـــ...

نه،نه...چقدر دور شدی از عروسکت

دوشیزه ی مکرمه لطفا نگاه کن !!!

 

         *            *           *

 

این آخرین سرایش من در هوای توست

وقتی که قلب عاشق من زیر پای توست

بختت سفید...عمر خوشی هات مستدام

مجنون تو که هر نفسش مبتلای توست

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد

از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ

از ماتم نبودن چشم تو عاقبت...

آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

 

درون ساعت بی رنگ و روی خانه ی ما

سه مرد از پی هم میروند...تِک...تِک...تِک

به لحظه ای که بگیری مرا در آغوشت-

چهار ثانیه مانده...

۰۰:۰۴

۰۰:۰۳

۰۰:۰۲

۰۰:۰۱

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت11:6 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

باران شد و از شوق دلم را پر کرد

تا صبح به روی باورم شرشر کرد

آمد وصداقتی که در چشمش بود

انگار که نان آب را آجر کرد!

 

 

+نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |

 

کم اینهمه احتیاج را حاشا کن

یک جور دگر با دل تنگم تا کن

یک عالمه حرف تازه دارم لطفا

یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن

 

*       *       *

 

من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو

خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو

اما تو هنوز سوژه ی ناب منی...

بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط مریم شفیعی | |